تبليغاتX
مهر فیلم ایران

مهر فیلم ایران

تحت پوشش کانون توسعه ی فرهنگ و هنر جوان

الفتاي فيلمنامه نويسي (قسمت پنجم) نما به نما با سينما

وخدايي كه در اين نزديكي ست
بادرود

 

نما به نما با سينما : ب

 

در درس پيشين گفته شد كه جزء سوم در ساختمان يك اثر سينمايي از تركيب دو جزء نخست ( فريم و راش) پديد مي آيد كه آن را پلان – شات ( نما) مي نامند.

نما ( پلان – شات ) چيست؟

پلان يا شات كه در زبان فارسي آن را (( نما )) مي شناسيم، تركيبي از فريم هاي پيوسته است كه يك (( راش )) مي تواند كوچك ترين جزء آن باشد. اين پيوستگي و رابطه به گونه اي است كه در مناسبت با مفهوم مورد نظر در بخش كوچكي از يك اثر سينمايي، يك (( فريم)) و يك (( راش )) هم به خودي خود مي تواند يك (( نما )) تلقي شود. به عنوان مثال در سكانسي از يك فيلم كه قاب عكس روي طاقچه در يك نماي چند ثانيه اي نشان داده مي شود، هيچ حركت و جابه جايي بيروني در آن به وجود نمي آيد و از اين نظر مي تواند چيزي شبيه يك (( فريم )) تصور شود، چون يك فريم هم كادر ساكن يك تصوير است. اما چگونه است كه تصوير چند ثانيه اي و ساكن قاب عكس را يك (( اينسرت)) (Incert  ) كه يكي از انواع (( نما )) است، يك پلان مي شناسيم؟ تفاوت يك اينسرت ( تصوير اشياء و اجسام فاقد روح ) با يك كادر فيلم يا فريم در هر گونه حركت دروني و بيروني است . در واقع نماي يك قاب عكس و يا هر جسم بي حركت، اگر چه ممكن است فاقد خركت مشهود بيروني باشد اما در ارتباط با نماهاي ماقبل و مابعد خود در ساختمان سكانس يا فصلي از فيلم ، رساننده و ناقل مفهوم و حسي خاص است. به زبان ساده تر (( فريم )) و (( راش )) كوجك ترين عناصر در ساختمان بيروني يم اثر سينمايي هستند كه متضمن هيچ فرايند حسي و حركتي در ساختار درونمايه اي فيلم نيست. در حالي كه (( نما )) كوچك ترين عنصر درونمايه اي در ساختار مفهومي يك اثر سينمايي است كه محدوده ي حضور آن مي تواند از يك تصوير چند صانيه ايي ساكن تا كل زمان يك فيلم را در بر بگيرد. بنابر اين براي ساده تر شدن تقسيم بندي ساختمان يك فيلم، (( فريم )) را كوچكترين جزء در ساختمان فيزيكي و مادي زنجيره فيلم عنوان مي كنيم و پلان ( نما ) را كوچكترين جزء در ساختمان درونمايه اي و مفهومي يك اثر سينمايي. (( فريم )) كادر مشخصي از تصاوير فيلم را تجسم مي بخشد و (( راش )) زنجيره اي به هم پيوسته از فريم ها را كه به تنهايي خود برانگيزاننده ي حس خاص و مفهوم مشخصي نيست. مگر آن كه در ساختمان دروني اثر مورد استفاده قرار بگيرد. يك فريم و يا شكل زنجيره اي آن ( راش ) تنها در ساختمان دروني يك اثر سينمايي است كه مي تواند ناقل حس و مفهوم خاصي شود و در اين حالت است كه به يك (( نما )) بدل مي شود و هويتي حركتي – معنايي پيدا مي كند.

بنابراين در كالبد شناسي درونمايه اي يك اثر سينمايي، نما ( پلان ) كوچكترين جزء ساختمان اثر است. از تركيب چند پلان ( نما ) سكانس ( فصل ) پديد مي آيد و از تركيب و آميزش سكانس ها ( فصل ها ) ساختمان كلي يك اثر سينمايي شكل مي گيرد. از طرفي ، اندازه ي زمان بندي و تركيب ساختاري هر يك از پلان ها نيز در مناسبت با زبان ساختاري اثر، فرق مي كند. زمان بندي يك پلان گاه مي تواند در حد يك ثانيه و يا حتي كمتر باشد و گاه كل يك سكانس چند دقيقه اي را در بر بگيرد و در مواردي استثنايي مي شود كل داستان يك فيلم صد و ده دقيقه اي را در قالب يك پلان عرضه كرد.

شاخص ترين شاهد مثال اين مورد استثنايي، فيلم معروف طناب ساخته ي آلفرد هيچكاك است كه كل حوادث و ماجراهاي فيلم طي يك پلان نود و چهار دقيقه اي به نمايش در مي آيد. در اين فيلم حتي يك بار هم از عمل كات (برش) كه يكي از رايج ترين روشهاي سينمايي در مشخص كردن مرز و محدوده ي يك صلان است، استفاده نميشود. تغيير و جابه جايي صحنه ها در فيلم طناب به حركات مختلف و زاويه بندي هاي متغير دوربين سپرده شده است. بنابراين هيچ يك از انواع تغيير صحنه نظر ديزالو ( Dizalve ) فيداين (Feidin ) فيد اوت (Feidout ) و كات ( Cut ) در آن صورت نمي گيرد. {ديدن اين فيلم جهت درك مطلب فوق پيشنهاد ميگردد.}

از نقطه نظر فني ، فاصله گذاري ميان دو صحنه، محدوده ي يك پلان ( نما ) را مشخص مي كند . اين فاصله گذاري با اشكال متفاوتي صورت مي گيرد كه رايج ترين روش آن كات يا برش سريع است. مثلا" در صحنه ي گفت و گوي يك كودك با مادر، ابتدا صورت كودك در كادر است ، با يك قطع و جابه جايي سريع ، تصوير مادر كادر را پر ميكند. چند لحظه بعد ، تصوير مادر و كودك را در يك كادر مي بينيم، بي آنكه اين تغيير و جابه جايي متكي به حركت و چرخش دوربين باشد. فاصله گذاري ميان دو نما آن قدر سريع انجام مي گيرد كه چشم غير مسلح قادر به تشخيص اين فاصله گذاري نيست.

نوع ديگر برش كه كاربردي در خدمت القاء مفهومي خاص در شرايط مشخص را دارد ، (( ديزالو )) است كه بيشتر براي نشان دادن يك تغيير زمان كوتاه و يا عمق بخشيدن به احساسي خاص مورد استفاده قرار مي گيرد. كاربرد مفهومي اين روش در مناسبت با نقطه نظر كارگردان فيلم ، معنا پيدا ميكند و جتي ممكن است در دو جايگاه متفاوت براي القاء دو مفهوم كاملا متفاوت از آن استفاده شود. اما در همه حال (( ديزالو )) نيز نوعي تغيير صحنه و فاصله گذاري ميان دو پلان است. شكل اجراي آن نيز حل شدن تدريجي يك تصوير بر روي تصوير تازه است. در بعضي از فيلم هاي داريوش مهرجويي از اين روش براي القاء حس دشواري و سنگيني گذشت زمان استفاده شده است . همانند فصل هايي كه برخاستن و يا نشستن شخصيت داستان (( سارا )) با فاصله گذاري چند تصوير روي هم از ابتدا، و پايان و يا ميانه راه ، حركت روي نماي بعدي خود حل مي شود.

تغيير نماهاي ديگري كه معمولا در آغاز و يا پايان سكانس ها از ان استفاده مي شود و در گذشته بيشتر مورد استفاده قرار مي گرفت ، (( فيداوت )) ( غروب تصوير) كه شامل محو شدن و تاريك شدن تدريجي تصوير در پايان سكانس ها بود و حركت عكس آن (( فيد اين )) ( طلوع تصوير ) روشن شدن تدريجي صحنه در آغاز سكانس هاست كه به هر حال نوعي فاصله گذاري ميان نماهاي يك فيلم است.

(( كات )) رايج ترين خط فاصله گذاري ميان دو نماست و (( فيد اين )) و (( فيداوت )) خط فاصله گذاري ميان دو سكانس. با اين دو شناخت ساده از چايگاه نما و سكانس در بدنه ي ساختاري يك فيلم ، سكانس بندي فيلمنامه ، شكل منطقي و حرفه ايي تري خواهد يافت.

ادامه دارد

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت   توسط گروه جوان  | 

الفتاي فيلمنامه نويسي (قسمت چهارم) نما به نما با سينما

وخدايي كه در اين نزدكي ست
بادرود

 

نما به نما با سينما : الف

 

يك فيلمنامه نويس بيش از هر چيز بايد شناخت تئوريك و ساده شده اي از اجزاي ساختاري يك فيلم داشته باشد. همان گونه كه در مبحث گذشته اشاره كرديم، فيلمداستان(داستان براي فيلم) تفاوت هاي اساسي و نماياني با يك داستان مكتوب در قالب رمان و يا داستان كوتاه دارد اگر چه عناصر اصلي و جوهري قصه در همه ي اشكال شناخته شده مثل نمايشنامه، رمان،قصه كوتاه و فيلمنامه، عناصري همگون و هم خانواده است،اماروش هاي بياني و زبان ساختاري كاملا متفاوتي دارد. اين تفاوت حتي در زمينه نگارش رمان و داستان كوتاه هم محسوس است. اگرچه هر دو فن متكي به تصويرپردازي كلامي و وابسته به عنصري يگانه اند، اما كاربرد عنصر كلام در رمان با روش مورد استفاده در داستان به نمايشنامه، شكل بسيار نمايان تري مي گيرد و در مورد فيلمنامه، بسيار عميق تر است.

ازآنجا كه يك اثر سينمايي وابستگي بي چون و چرايي به تصوير دارد، مفهوم كلمه در يك فيلمنامه، وجه بيروني و نماياني خواهد گرفت كه در واقع تبديل كلام به تصوير است.دريك رمان و داستان كوتاه، واژه ها تصويرگر حس و حال و حوادث قصه اند و در سينما، تصاوير نقش واژه را بازي ميكنند. به همين دليل است كه فيلمنامه نويسان موفق هميشه داستان نويسان خوبي هم بوده اند. يك فيلمنامه نويس حرفه اي علاوه بر تسلط به فن قصه نويسي، شناخت درستي از اجزاي ساختاري يك فيلم سينمايي هم دارد.

براي ورود به حيطه ي عملي كار فيلمنامه نويسي، ابتدا بايد سينما را شناخت . اين شناخت جز با كالبد شكافي و تشريح جزء جزء ساختار يك فيلم، امكان پذير نيست. از طرفي مقوله ساختار دروني و بيروني يك فيلم، بحث مفصلي است كه شناخت همه جانبه ي آن در اين مجال نمي گنجد. اما از آن جا كه آگاهي و شناخت محدود اين مقوله نيز ميتواند نكات روشنگري در زمينه ي آشنايي با اصول اوليه ي فيلمنامه نويسي را در اختيار خواننده بگذارد، در اين بخش به آن مي پردازيم.

اجزاي ساختاري يك اثر سينمايي چيست؟

بايد توجه داشت كه ساختمان يك فيلم متشكل از دو وجه درونمايه اي و بيروني است. ارتباط تنگاتنگي ميان اين دو وجه دارد كه تنها با آميزش دقيق و درست آن است كه يك اثر سينمايي قابليت تاثيرگذاري پيدا مي كند. عناصر درونمايه اي كه شرح و بسط آن نيازمند بحصي جداگانه و در عين حال فني تر است، مورد توجه اين مقال نيست. از آن جا كه هدف ما آموزش ساده ترين روش هاي فيلمنامه نويسي و آشنا شدن مبتديان با فوت و فن اين حرفه ي پر طرفدار است، در اين مرحله سعي داريم با زباني ساده به تشريح ساختار فيلم به عنوان يك اثر سينمايي بپردازيم. بنابراين وجه درونمايه اي ساختمان فيلم را كه متضمن مبحثي فني و تخصصي و در محدوده ي فيلمنامه نويسي حرفه اي است، به مراحل فني تر آموزش وا مي گذاريم و در اين بخش، كالبد شناسي ساختار بيروني يك اثر سينمايي را مد نظر داريم.

در واقع آنچه ساختمان بيروني يك فيلم را مي سازد، متشكل از غناصر به هم پيوسته اي است كه براي شناخت هر يك از اجزاي زنجيره ي آن، ناگزير از انتخاب روشي گام به گام خواهيم بود. از طرفي اين كالبدشناسي ميتواند از كل به جزء صورت بگيرد و يا بالعكس مي توانيم شناخت را از كوچك ترين عنصر ساختار فيلم آغاز كنيم و با شرحي در خصوص جايگاه و نقطه ارتباطي هر يك از اين اجزاء با اجزاي ديگر به كل برسيم. به نظر مي رسد كه از جزء به كل رسيدن، روش ساده و مناسب تري براي درك صريح علاقه مندان به سينما و فيلمنامه نويسي است. بنابراين از كوچك ترين عنصر ساختمان فيلم آغاز مي كنيم. از يك ((فريم)){Feraim } كه در يك همانندي مفهومي مي شود ((فريم)) را در سختمان يك فيلم به حرفي از حروف در ساختار كلي يك كتاب و داستان تشبيه كرد.

1 – فريم : عبارت است از كوچك ترين عنصر در ساختمان بيروني يك فيلم. ميتوانيد يك اسلايد را در نظر بگيريد.

2 _ راش (Rush ) : زنجيره ي پيوسته اي از فريم هاست كه ميتواند جاوي يك حركت، در واقع كوچك تريم حركت در حد مژه بر هم زدن باشد. لازمه ي ايجاد اين حركت ، پيوستگي زنجيروار فريم هاست كه نسبت به نوع حركت مي تواند كوتاه يا بلند باشد. اصل در انتقال حس حركت، توالي و پيوستگي موضوعي فريم ها در يك راش است. يعني با پيوستن چند فريم از موضوعي متفاوت ، حركت دروني براي انتقال يك حس محقق نخواهد شد. تنها مناسب و پيوستگي دروني فريم هاست كه حس حركت را ايجاد خواهد كرد. بنابراين به زبان ساده تر مي توان گفت فريم كويچك ترين عنصر ساختمان بيروني يك فيلم است كه ناقل حس هيچ حركتي نيست. مثل يك عكس و يا يك اسلايد: اما(( راش)) زنجيره ي پيوسته اي از چند فريم هم موضوع است كه از كوچكترين جز حركتي در ساختمان يك فيلم تا مجموع رشته هاي آماده تدوين را در بر مي گيرد.

مثال: تصوير يك چشم ساكن را (( فريم)) تصور كنيد. حالا مژه بر هم زدن اين چشم، وابسته به زنجيره اي از تثاوير خواهد بود كه با بيست و چهار كادر در ثانيه، حس حركت را به تصاوير مي دهد. البته مهم باز و بسته شدن كامل چشم نيست، همين كه حس حركت در پلك مژه ها احساس شود،((راش)) به وجود مي آيد. بنابر اين مي توان گفت ((راش)) جزيي ترين حس حركت در ساختمان فيلم است. بايد مبناي اين حركت متناسب با قابليت هاي حس بينايي در تماشاگر باشد، يعني با كنار هم قرار دادن يك فريم از چشم باز و يك فريم از چشم بسته، جا به جايي و تغيير ايجاد مي شود اما متضمن حس حركت نيست. پس جزيي ترين حس و حركت در ساختمان يك فيلم را (( راش)) مي گويند. تعداد فريم هاي پيوسته در يك ((راش)) نسبت به حركت، تفاوت دارد. بنابراين يك مژه بر هم زدن سريع – و طبيعي – كه ممكن است كمتر از يك ثانيه طول بكشد، با توجه به حركت طبيعي بيست و چهار كادر تصوير( فريم) در يك ثانيه، مي تواند با كنار هم قرار گرفتن پانزده فريم نيز احساس حركت را به بيننده منتقل كند. يك فيلم سينمايي زنجيره اي از راش هاي برگزيده است كه در مرحله ي پيوند مي خورد.

اگر قرار شود شباهتي مقايسه اي ميان عناصر و اجزاي يك داستان مكتوب و يك فيلم داستاني قايل شويم، فريم در سينما و فيلم همان نقشي را دارد كه حرف در يك متن نوشتاري. ((راش)) كه از كنار هم قرار گرفتن فريم ها پديد مي آيد، متضمن كل زنجيره هاي حس حركت در ساختمان فيلم است. راش در واقع ايفاگر نقش((واژه ها)) در يك متن نوشتاري است. همان گونه كه هر كلمه از پيوستن چند حرف پديد مي آيد و مفهومي خاص را القاء مي كند، راش نيز زنجيره پيوسته اي از كل (( فريم))هاي فيلمبرداري شده براي انتقال مجموعه اي از حس حركت در كليت ساختار يك فيلم است. با در نظر گرفتن اين شباهت مقايسه اي، جايگاه هر يك از اين عناصر در ساختمان يك اثر سينمايي يا نوشتاري مشخص تر خواهد شد. زنجيره راش ها را مي توان با دستويس كلمات پيش از ويرايش يك كتاب مقايسه كرد.

جزء سوم در ساختمان يك اثر سينمايي از تركيب دو جزء نخست پديد مي آيد كه آن را پلان – شات ( نما) مي نامند.

ادامه دارد

 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت   توسط گروه جوان  |